|
آسمانم میدونم میای و این نوشته هارو میخونی و بعد...پس برایت مینویسم تا بخوانی و بدانی چقدر جایت خالیست و برای تو دلتنگم...این نامه یادته...؟؟
با لبانی خشک و دستهای خالی به انتظار نشسته ام و اکنون که عشق تو را در دل »»
دارم در این شبهای زودگذر و روزهای طولانی احساس می کنم که تمام دنیا بوی خوش
تو را می دهد خدایا چرا نمی توانم آنچه که در دل دارم بر زبان بیاورم زبان از
««...گفتن خوبیهای تو قاصر است و قلم توانایی نگارش را ندارد
  
با لبانی خشک و دستهای خالی به انتظار نشسته ام و آتش اشتیاقم را کسی
جلودار نیست اشتیاقی که حتی دست نخورده ترین وجودم را شلاق میزند
عشق تو را چه عاشقانه در دل دارم بی هیچ رنگ و ریایی همچون دستهایی
که موقع باریدن اولین قطره باران آن را در دست دارم و مواظب هستم
تا از دستش ندهم روزها طولانی ست و شبها آنقدر معطل می کنند
که سپیده صدایش در می آید احساسی وصف نشدنی دارم تمام
دنیا را با هر آنچه دارد از عطر و بوی تو سرشار می بینم شادی را
با تو تمنا دارم و غم را برای پرستوهای شکسته بال می خواهم
دستانم خالیست و دیدگانم خیس و بارانی ، همیشه زیر باران
پشت پنجره خیس انتظار ماندم به انتظار دیدنت به انتظار
بوییدنت به انتظار بوسیدنت ، خیس ماندم و نبودی تا برایم پنجره را بگشایی
در این ثانیه های شکسته و ترک خورده تو را تمنا دارم شانه های
امنت را می جویم و آغوش پر مهرت را گرمای آغوشت را هیچ جای دنیا حس نکردم
مرا در بر گیر که بی تو می میرم که بی تو پوچ و خالی ام
مرا در بر گیر که همچون ...............غروب می پاشم
|